| بزرگ |
|
Tuesday, June 07, 2011
........................................................................................ Saturday, April 30, 2011
٭ مهاجرت يا جز درد مرا چه يادگار است
........................................................................................اول – من آدم رفيق بازي هستم ! دوستان قسمت بسيار مهمي از احساس خوشبختي مرا تشكيل مي دهند آن قسمتي كه مي شود نمك ، زعفران ، روغن زيتون با طعم سير ! و الخ . همسر ، فرزند ، پدر، مادر فاميل مسلما جايگاه خودشان را دارند . دوم – من آدمي هستم كه نزديك به زمين زندگي مي كنم! اهل تاچم ، بايد ببينم ، بو كنم ، لمس كنم ، حرف بزنم با طرفم . كاملا رو مد اينكه از دل برود هر آنكه از ديده برفت هستم . سطح و عمق رابطه هر دو برايم مهم است . رابطه عميق با سطح روابط كم برايم فرسودگي است . اهل دوري و دوستي نيستم . هيچكدوم از دوستان نيستن كه تاييد نكنن اوني كه بيشتر از همه استارت ديدارها رو ميزنه منم . دو ونيم – لانگ ديستنس نهايتش يه فانتزي واسه عشق و عاشقي . واسه رفاقت بي معناست . سوم – ممكنه كه شما با يكي مثلا 15 سال رفيق باشين ولي از 5 سالگي تا 20 سالگي . ولي اوني كه باهش از 20 سالگي تا 35 سالگي دوست بودين خيلي فرق مي كنه . اون دوره ايي كه با هم بزرگ شدين واقعا . تحقير شدين ، عاشق شدين ،سفر رفتين ، خنديدين ، گريه كردين ... يه مرد 35 -36 ساله از كجا بره رفيق پيدا كنه ؟ هان ؟ چهارم – من آدم خودخواهي هستم ! نميتونم بگم چون رفيقم خوشبخت ميشه مهاجرت كنه ، پس من بايد خوشحال باشم . نخير آقا جان . من ناراحتم . اينو وقتي مطمئن شدم كه وقتي از فرودگاه برمي گشتم و فكر كردم گريه هام تموم شده ، امروز صبح ديدم جلومو نمي بينم موقع رانندگي باز هم . پنجم – اصولا اميدوارم همه كشورهاي جهان مهاجرت رو كلن تحريم كنند واسه ايران و ويزاي توريستي دايمي به ايراني ها بدن . خشك رودي است زندگي بي دوست ... Labels: رفیق نوشته شد توسط م م بزرگ 4:04 AM | Saturday, April 16, 2011
٭ اینهایی که سال جدیدشون از اول اردیبهشت شروع میشه !
........................................................................................Labels: ماي ژانر نوشته شد توسط م م بزرگ 11:55 PM | Thursday, January 13, 2011
٭ امروز نه آغاز ونه انجام جهان است
........................................................................................يكشنبه بعداز ظهره و من نشستم تو يه ماشين خيلي جديد و دارم تعداد ايربگ هاشو ميشمارم . همه جاش آرم ايربگ زده 7-8 تايي مي شه . بعد فك ميكنم بالاخره تكنولوژي و پيشرفت علم و پزشكي كلي تاثير داشته تو اينكه آدمها بيشتر زنده بمونن و بعد فكر مي كنم به اينكه قديم ترها آدمها بيشتر عمر مي كردن يا الان ! همون روز ، يكشنبه ، سر شب سوار هواپيما مي شم به سمت تهران . حدود 9 شب دارم از سالن خروج ميام بيرون كه صداي داد و بيداد و ناله و شيون و فحش و ... اينها مياد . يه عده جمع شدن جلو اطلاعات پرواز. خيلي دوست ندارم وايسم اين چيزها رو نيگا كنم ، سر راه هز يكي از اين رانند هايي كه دنبال مسافر ميگردن مي پرسم چه خبر و ميگه ظاهران يه هواپيمايي از اروميه ميومده افتاده ... تنم مي لرزه . شايد هواپيماي ما كه داشت از جاي ديگه اي ميومد ميفتاد . منگ ميشم چند دقيقه اي . همه كارهاي نكرده و كرده و هزار تا چيز ديگه ميريزه تو سرم . چند دقيقه بعد مي فهمم كه مبدا تهران بوده ولي چه فرقي مي كنه به كجا نرسي . اون هم با اين شكل . وتنها چيزي كه آخرش تو ذهنم تاب ميخوره اين جمله شمسه كه : در عالم هیچ کاری ندارم الا دیدار... Labels: رفیق نوشته شد توسط م م بزرگ 11:25 PM | Tuesday, January 04, 2011 ........................................................................................
|
غزلیات سعدی
:: گذشته ها ::
|